... چندساعتی از سفر گذشته بود و کاروان در شهری کوچک ایستاد تا مسافران استراحتی کنند.پژمان نیز برای تهیه نمودن برخی از وسایل مورد نیاز به بازار شهر رفت تا آنها را خریداری نماید.زمانیکه پژمان به بازار رسید،از صحبت های مردم آگاه شد که بازهم سربازان دشمن به نیشابور حمله برده اند.اما چون خبری از بسیاری از مردم این شهر پیدا نکردند،در راه کاروانها بدنبال کاروان نیشابور میگردند.
پژمان سریعا خود را به رییس کاروان نیشابور رساند و به او گفت که باید هرچه سریع تر کاروان راه بیفتد تا دشمن به کاروان نرسیده و جنایت های دیگری را به راه نیندازد.
رییس کاروان "بارمان" نام داشت. او زمانی حاکمیت اصفهان را بر عهده داشت اما پس از شکست ایرانیان در جنگ قادسیه،متوجه شد که نسل و نژاد آریایی به خطر خواهد افتاد.پس سریعا از اصفهان بیرون رفت و با اندوخته های خود،کاروانهایی که شامل ایرانیان اصیل بودند را به مناطقی دور از دسترس میبرد تا از گزند دشمن در امان باشند.حال او هدایتگر کاروان نیشابور و نیشابوریان اصیل بود و سالم رساندن این ایرانیان اصیل را به کاسپین(قزوین)وظیفه ی خودش میدانست.
او پس از شنیدن پیام پژمان اندکی تامل کرد و نتیجه گرفت که مطمئنا دشمنان در راه های پیش رو پایگاههای بازرسی خواهند داشت و حتما تا الان پایگاههای پیشِرو اطلاعاتی را در مورد کاروان نیشابور میدانند.پس بهتر است که کاروان متفرق شود و مسافران ظاهری جدید برای خودشان بسازند تا زمانیکه شر ماموران دشمن کم شود.پس بارمان تمامی مسافران را دورمیدانی کوچک در کاروانسرایی که درون آن شهر کوچک وجود داشت گرد آورد و گفت:
«ای هم میهنان...! ای غیرتمندان...! ای ایرانیان با فرهنگ ....! ای غیور مردان و ای شیرزنان...!امروز در کشورمان تازیان(سگ های وحشی) رها شده اند و هرچه ریشه ی فرهنگ و هنر و دانش و زیبایی و عشق بود را از سرزمین جاوید ما کنده اند و فرهنگ وحشیانه ی خود که همان شیر شتر نوشیدن و سوسمار خوردن هاست را دارند در کشور ما میگسترند.آنها تمامی این وحشیگری ها را بنام خدای یکتا که ما آنرا "اهورا مزدا" مینامیم انجام میدهند و ادعا میکنند که میخواهند دین اسلام را گسترش دهند.ما ایرانیان انقدر فهم وشعور و فرهنگ و دانش داریم که خودمان میفهمیم که اسلام بی عیب ترین دین هست و ماهم در صدد این بر آمدیم که به سمت این دین برویم اما این تازیان فکر میکنند که ما نیز مانند خودشان بی فهم و شعور هستیم که اینگونه رفتار میکنند....!حال ما برای اینکه اصلیت خودمان را نگه داریم،مجبور هستیم که به ناحیه های دوردست ایران سفر نماییم تا از گزند دشمن مصون بمانیم.تا چند لحظه پیش یکی از مسافران و هم میهنان گرامی به من آگاهی داد که ماموران دشمن در پی کاروانمان براه افتاده اند و میخواهند مارا نیز از بین ببرند.با اندکی اندیشه و تدبر فهمیدم که بهترین راه برای مصون ماندن از ضربه های دشمن،متفرق شدن کاروان در همین شهر است تا زمانیکه شر دشمنِ تازی از سرمان کم شود.پس از شما پوزش میخواهیم و خواهشمندیم که در صورت ممکن تغییراتی نیز در ظاهر خود انجام دهید تا کاملا مصون بمانید....! از تمامی هم میهنان عزیز سپاسگذارم.»
پس از پایان سخنان بارمان،پرنیا دست پدرام را گرفت و سریع خودرا به پژمان رساند و گفت:
-پژمان باید چه کنیم؟ ما در این شهر هیچ خانه و کاشانه ای نداریم تا زندگی کنیم پس باید چه کنیم؟
او پس از اینکه نشانی کتابخانه را دریافت، مسیر خود را به مسیری که دیگران به او گفته بودند تغییر داد؛ گاهی هم به پوستی نگاه میکرد که پیرمرد با خطی خوش بر روی آن نوشته بود : " ایـــران،سرای من است."
بالاخره پدرام به کتابخانه رسید، وارد کتابخانه شد و معماری زیبای کتابخانه را با حیرت نگاه کرد. زیباترین بخش معماری کتابخانه در بالا و سقفِ آن مکان بود که از پیوند شیشه های رنگین تشکیل میشد. او [پدرام] همانگونه بالای سرش را نگاه میکرد که ناگهان به یک نفر برخورد کرد. سریعا از جای خودش برخاست و گرد و خاک تنش را تکاند و به کسی که به او برخورد کرده بود نگاهی کرد.ناگهان مردی را دید که بسیار قوی بنظر میرسید و ریش نسبتا بلندی داشت. پدرام از مرد عذر خواهی کرد و خواست به راهش ادامه دهد که صدای دختری را شنید :« ای پسر ! اندکی پول بر زمین افتاده است که گمان کنم برای تو باشد.» پدرام پشت سرش را نگاه کرد و دید آن صدا از طرف دختر آن مرد میباشد که دست در دستان پدرش به او مینگرد.سپس سرش را به پایین انداخت و اندک سکه هایی را که داشت، گردآورد و سپاسگذاری نمود و به راهش ادامه داد.سپس به بخش کتابهای تاریخی رفت و چندین کتاب درمورد آموزش های رزم باستانی را از قفسه های آن بخش برداشت، و پس از پرداخت بهای آن ، از کتابخانه خارج شد ...
بمیرم واست داداش مریض شده بودی ؟؟؟؟؟
داستان هم بسیار حرفه ای نوشته شده بود افرین
عربهای نادان و بسیار نادان امدند و ریختند فرهنگ بلند اوازه ی مارا
کاش انروز امام علی (ع) سرلشکر ارتش اعراب میبود
خیلی از واقعیاتو تو داستان جالبت اورده بودی افففففففففرین
بازم مثل همیشه
داستانت برنده میشه!
خوب بود...
بهتر از بخش نخست بود!!
از این بخش بیشتر از بخش قبل لذت بردم
موفق باشی
ممنونم امیر جان
قابل شمارو نداشت!!
بازهم سلام..!
داستان زیبایی هست... الان فهمیدم که میخوای تو داستانت برخی از حقایق رو نشون بدی...
و این خیلی خوبه
زیباترین بخش های این داستان، لحظاتی هست که به توصیف محیط موجود در داستان میپردازی مربوط میشه...
و این برای بسیار جالب بود!
خوشحالم که از این داستان خوشت اومد...!
اصلا قابل شمارو نداشت
راستش این داستان تمرینی هست برای نوشتن داستان های بهتر که میخوام محتواش هدفدار باشه!
اینکه خیلی خوبه....
امیدوارم داستانهای بهتری بنویسی....
راستی یه چیزایی از "افسانامه" میگفتید...اون چی بود؟!
بازهم ممنونم....
داستان رو تو ذهنم بوجود آوردم و داستان کامله!
اونو فعلا بیخیال نوشتنش شدم...
اما جیک و پوز
اما وقت یوخ دی!
سلام
داستان خوب بود... اما بهتر از این هم میتونه باشه!
بنظرم بهتره در قسمت های بعدی بیشتر روش کار کنی...
اما بگما خیلی داستان پتانسیل خوبی داره
ولش نکن
راستی چرا قسمت به قسمت میدیش بیرون؟
به به ..
سلام آقای مزدوج!
ممنونم که نظر دادی!
راستشو بخوای بخاطر کمبود وقت هست!
راستی یه سری هم به ما بزن...!
(اپیدمش)
چشم..!
من که فردا دوتا امتحانه میان ترم دارم.زبان و اقتصاد عمومی .برگشتم خونه حتما میخونمش.مطمئنم که خوب و عالیه مثل همیشه
و همچنین خوانندش با فهم شعور و عالم و آگاه
نظره لطفته ولی ای کاش ایناای که گفتی, بودم . این دید + شماست که همه چی و همه کس رو خوب میبینید.خوبی از خودتته داداشم.من ناخن کوچیکه ی پاتم نمیشم.ایشااله موفق باشی زیر سایه ی الهی
خوب هستی دیگه...مگه نیستی؟ به نظر من که هستی!
این چه حرفیه که زدی ؟!
اصلا از این حرفا نزن چون حقیقت نداره..!
من کوچیکتم
چه رمانتیک!
خیلی جالب و تاثیر گذار بود
به ما هم یه سری بزن
سلام...اصلا قابل شمارو نداشت
چشم حتما!
اخر اومدم و خوندمش.داستانتو دوس دارم چون از همون اولشو که میخونم دلم میخوام ادامش بدم .یعنی داستانت منو میگیره.مثله بعضی داستانا نیست که زیاد ادمو جذب نمی کنند.خیلی خوب بود.می دونم وقت نداری ولی ای کاش فاصله ی زمانی بین قسمتاش کمتر بشه چون یادم میره جزییاته قسمته قبلی رو.دوس دارم بیشتر رو توصیف وقت بزاری تا بتونم برم تو عمق داستان و تصور کنم محیط اطرافشو.خیلی خوب بود.مرسی
اصلا قابل شمارو نداره...

به اندازه ی شما که با ارزش نیست...
باشه حتما رو توصیف کار میکنم تا بهتر بشه
بازم ممنون که داستانمو میخونی و بهم روحیه میدی...
خواهش میکنم.اگه نخونم که از دستم رفته.:دی
خجالت نده دیگه مارو!